رامکال کوچولوی ما

تولد هفت ماهگی

محمد طاهای عزیزم هفت ماهه شدنت مبارک پسرم                                                  این روزا دَدَ گفتنت خیلی قشنگه.بعضی وقتا هم ماما وبابا رو بین دَدَ هات میگی وما هم کلی ذوق میکنیم.   موقع خواب خیلی غلت میزنی وسوپ رو از فرنی وحریره بادام بیشتر دوس داری وقتی چیز خوشمزه می خوری هی لبلتو غنچه میکنی وملچ ملچ میکتی.تازه هم یاد گرفتی پاتو یه جایی یزاری وخودت رو هل بدی روبه بالا . ...
4 مهر 1392

حمام

محمد طاها حمام رو خیلی دوست داره  واین روزا دیگه میشینه تو وانش وحمام کردنش هم سخت تر شده چون وقتی دارم میشورمش خودشو این ور اون ور میکشه ومثل ماهی از دستم لیز میخوره .وپاهاشو تو وان تند تند تکون میده واز صدای آب خوشش میاد .فقط دوس نداره رو سرش آب بریزم. وقتی رو سرش آب می ریزم اینقد خوشکل میشه دقیقا مثل عروسک.                                                       &nbs...
26 شهريور 1392

تلاش

محمد طاها برای اولین بار در 4ماهگی بدونه کمک ،کنار بابا روی صندلی ماشین نشست.چقدر هم احساس غرور میکنه این روزها محمد طاها غلت زدن رو یاد گرفته.از اوایل دو ماهگی برای انجام هر کاری مثل سر پا ایستادن، بالا گرفتن گردن وکارهای دیگه که الان انجام میده مثل نشستن وغلت زدن وبلند شدن با کمک انقد تلاش میکنه که ما از تلاش زیادش تعجب میکنیم . معلومه که خیلی نی نی زرنگی هستی گلم ...
12 شهريور 1392

یعنی تو چه شکلی هستی؟؟؟؟؟؟؟

پسر کوچولوی مامان سلام؛بیدار شو دیگه بلا .الان برا خودت خوابی ! آخر شبا که من میخوام بخوابم اینقد ورجه وورجه میکنی که خواب از سرم میپره صبح ها هم ساعت 7 دیگه بیداری واینقد شیطونی میکنی تا بیدارم می کنی .راستی بابا دو شب پیش وقتی روی شکمم دست گذاشت تا حرکاتتو حس کنه چنان لگدی زدی که از ترس دستشو کشید عقب خیلی غافلگیر شد وترسید وهردومون حسابی خندیدیم .الان در هفته 25 بارداری هستم وتو3ماه دیگه میای تو بغلمون شیطون بلا.راستی چند تا از شاگردهای کلاسم میدونن که تو توی دل من هستی؛بعضی وقتا نگاهشون میکنم میبینم بااون چشمای کوچولوشون با تعجب دارن به شکم من نگاه میکنن؛نمیدونم تو فکرشون چی میگذره ولی برق نگاهشونو حس میکنم.یادم باشه از خاطرات شمال رفتنم...
12 شهريور 1392

ناف محمدطاها شب ده روزش افتاد

شب هفته محمد طاها که تو ابروهاش سرمه کشیدیم .چه ناز شدی عزیزم وبه قول ساریناکوچولو:قوبونشه من(قربونش برم من) شب ده روزه محمد طاها جون.که خیلی نگران بودیم.ولی ساعت 12شب ،گیره نافش افتاد وخیالمون راحت شد. ...
12 شهريور 1392

تولد یک فرشته

30اسفند 91-لحظه ای که همه پای سفره هفت سین منتظر تحویل سال نو بودن،من در اتاق عمل منتظر به دنیا اومدن تو گل زندگیم بودم.چقدر تفاوت داشت تحویل سال امسال من با تمام سالهای عمرم .همه هفت سین سفره عیدم سلامتی تو بود ولحظه تحویل سالم ،به دنیا اومدنت.ومن چه لحظه های با شکوهی رو میگذروندم .وجقدر فرق میکرد این انتظار من باانتظار بقیه!عشق به تو ترس از زایمان واتاق عمل رو از یادم برده بودودر میان تمام استرس من ودر میان همه فکروخیال من وقتی که به پرستار گفتم پس کی بچه ام  به دنیا میاد؟صدای گریه ضعیف تو بود که جواب سوالم رو داد.از پرستار خواستم که ببینمت .وتو فرشته کوچولو لای پارچه سبز هنوز چشمای نازت بسته بود.وچه لحظه ی دل انگیزی بودچشیدن طعم شیری...
12 شهريور 1392

زود بزرگ نشو پسرم

قهقهه بزن،جیغ بکش،گریه کن،لوس شو،بچگی کن ولی زود بزرگ نشو تمام هستی ام. آرام آرام پیش ّبرو گلم.آنجا که عمر وزن می گیرد دنیا به قدری سبک می شودکه هیچ هیجانی برای پیمودنش نخواهی داشت. آن سوی سن وسال خبری نیست.کودکی کن واز ته دل بخند به اداهای ما که برای خنداندنت دلقک می شویم.بزرگ که شدی از نگاه دلقک ها گریه ات می گیرد.می دانم ...
9 شهريور 1392