رامکال کوچولوی ما

مبارک باشه

  محمد طاهای عزیزم یکسال و چهار ماه شدنت مبارک همه زندگیم.این روزها با وجود تو حال زندگی من و بابا جون یا به قول خودت بابا جی خیلی خوبه .عشق من این روزها حس میکنم حرفامو متوجه میشی واین بزرگ شدنت حس خوبی بهم میده.بده من بده من گفتن هات هه هه گفتن هات که مثلا میخوای یه چیزی رو بزرگ ‌جلوه بدی یا وقتی جیغ میزنی وخودت زود انگشت کوچولوتو روی بینیت میزاری و میگی س س .فک میکنی همه جا جیغ زدن ممنوعه  نه عزیز دلم فقط خونه آقا جون اینا چون آقا جونت حالش خوب نیست.راستی محمد طاها میخوام یه پست مخصوص بزارم به اسم آقا جونت و اونج برات بگم چقد آقا جونت مرد بزرگیه .عزیز دلم دوستت دارم  
1 مرداد 1393

بدون عنوان

  محمدطاهای عزیزتر از جان من ومحمدم.روز به روز که بزرگتر میشی روزهای زندگی ما زیباتر میشه ووقتی متوجه میشی چی بهت میگیم واحساساتمونو حس میکنی وجواب میدی تازه میفهمیم تو چه موهبتی هستی از طرف خدا در زندگی ما .امشب که  میخواستی سنگی که دست منه با تلاش زیاد از دستم بگیری و مرتب میگفتی بده بده .از خوشحالی خنده ی من و محمد بند نمیومد.وپشتی هایی که جلوی در اتاق خواب وآشپزخونه گذاشتیم تا تونری اونجا وشیطونی کنی رو ازکنار به راحتی میکشی و میری داخل .وامروزهم که میخواستیاز یکیشونبالا بکشی وبری داخل یه دفعه افتادی اون وروگریه کردی .ووووووووای اینو نگفتم که یه لحظه که حواسم نبود از تخت رفته بودی بالا وکشوی دراور رو باز کرده بودی ورفته بودی ...
11 تير 1393

ارزویم این است.....

آرزویم این است : نتراود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد   نرود لبخند   از عمق نگاهت هرگز و به اندازه هر روز تو عاشق باشی عاشق   آنکه تو را   می خواهد و به لبخند تو از خویش رها می گردد و تو را دوست بدارد به همان اندازه . . . ...
1 خرداد 1393

تولدت مبارک عزیزکم

                                                                                            محمد طاه ا یکی یه دونه باباومامان تولد یکسالگیت مبارک عزیزم             ...
1 فروردين 1393

بدون عنوان

                                                               یا رازق طفل الصغیر                                      سلام قشنگ ترین گل روی زمین ،امروز تب داشتی و اسهال استفراغ .هیچی بجز شیر من نمیخوردی .فقط شام کمی ...
11 بهمن 1392

کچل‌پنیری

سلام کچلوی من .بابا محمد یه ماهه پیش گفت بزار من موهای محمد طاها رو کوتاه کنم .خلاصه ماشینو آورد وشروع کرد واین بابای استاد آرایشگری اینقد زیبا موهاتو کوتاه کرد که از خوشگلی مجبور شدیم موهاتو از ته بزنیم .اینقد تغییر کرده بودی که خودمونم شک کردیم محمد طاهایی‌ یانه؟ ولی نگران نباش الان دیگه موهات دراومده .کچل پنیری من کابینتهای آشپزخونمون از دست تو امون ندارن اینقد که میری وسایلشونو میریزی کف آشپز خونه .یادت باشه ها که دو تا از بشقابای جهازمو شکوندی.یادت باشه که وسایل کیف دستی من همیشه کف اتاقه و ورقه های تو کیفمو پاره پوره میکنی.ازهمشون عکس گرفتم .حیف که نمیتونم عکس بزنم تو وبت.دوتا دندون خرگوشیت هم درومده خیلی خوشگل شدی ولی اینقد با دن...
30 دی 1392

طراوت زندگیم

                                                یا رازق الطفل الصغیر سلام گل مامان .این روزا سرم خیلی شلوغه.از اول مهر که مرخصی زایمانم تموم شده تو هم همراه خودم به کلاس می برم.این جوری خیالم راحت تره.یه ساعت بعدش بابا محمد میاد میبرت خونه.ودو ساعت بعد من میام پیشت.وای محمد طاها اینقد ملوس شدیییییییییییییییییییییییییییی .دیگه موش موشی نیستی .همش یواشکی که خودمونیم بهت میگم پیشو پیشو میدونی چرا آخه اینقد خوشگل چهار...
4 آذر 1392

اولین دندون

امروز دوشنبه 22 مهرکه داشتم به محمد طاها سوپ میدادم قاشق تو دهنش یه صدای کوچولو انگار که به چیزی گیر کنه داد .وقتی نگاه کردم دیدم یه دندون خیلی زیز نیش زده .حسابی خوشحال شدم ومیخندیدم وتند تند بوسش میکردم.محمدطاها هم میخندید ولی نمیدونست چه خبر شده.به محمد زنگ زدم وبهش گفتم .محمد خیلی خیلی خوشحال شدوپشت تلفن هی قربون صدقش میرفت.اولین دندونت مبارکت باشه زندگیم.جشن دندونیت هم باشه تا مادر اینا هم از اصفهان بیان. ...
24 مهر 1392

یا حسین(ع)

                                                  یا رازق الطفل الصغیر نمیدونم چرا امشب یاد بسته ای که زمان مجردی به نیت تو گرفته بودم ،به نیت اینکه خدا بعد ها بهم فرزندی عطاء کنه که امام زمانی (عج)تربیتش کنم.بسته ی لباس علی اصغر امام حسین(علیه السلام)که توی اون بسته دوتا سی دی ،یکی مداحی ودومی سلسله مباحث تربیتی خانم دکتر همیز بود.اوردم گوش بدم وانشالله استفاده کنم.من ومحمد لباسهای تو بسته رو درآور...
8 مهر 1392

اولین غذا

   آخه این حرکات چیه درمیاری ها!بذار یه لقمه غذا راحت از گلوت بره پایین چرا اینقد عجله؟؟اصلا میدونی چیه همش تقصیر این بابا جونه.آخه امروز باعجله واشتیاق از سر کار اومده وهی میگه زود باش بریم خونه من امروز زود اومدم تا اولین غذا خوردن پسرمو ببینم.آخه من وتو نهار رفته بودیم خونه آقا جون من.تا نهار خوردیم بلند شدیم اومدیم.چون شیر من کم شده مجبوریم چند روز زوتر غذای کمکی تو رو شروع کنیم.خلاصه ولی برنج مخصوص درود که مادر جون داده بود هنوز خشک نشده بود تا آردش کنم (ولی بین خودمون باشه ها از آردفرنی هانیه برات آوردم )ورفتیم خونه وباباجون باتو بازی کرد ومن هم مشغول آشپزی.از قبل حسابی مطالعه کرده بودم وامروز باید فقط یک قاشق چایی خوری ...
4 مهر 1392