رامکال کوچولوی ما

محمد طاها

تولد

امسال تولدت رو همراه با تولد هلیا وزینب با هم جشن گرفتیم 😘😘😘😘😘😍😍طاها جونم 5سالش تموم شد .هلیا جون 6سالش تموم شد وزینب جون 4سالش تموم شد .انشالله تولد 100 سالگیتونو باهم جشن بگیریم😍😍😍
24 فروردين 1397

داداش کوچولوی طاها

پسر نازنینم قراره یه عضو جدید وارد خوننون بشه یه داداش کوچولوی ناز نازی .وتو از وجودش خیلی خوشحالی ولحظه شماری میکنی که بیاد.همش میپرسی مامان داداشم حرفهامو میشنوه حالا چی میگه.عزیز دلم انشالله تا 4 ماه دیگه داداشت میاد پیشمون عزیز دلم .خیییلی دوستت دارم .
24 فروردين 1397

سرزمین عجایب

با همه علاقه ای که طاها جان برای رفتن به موج های آبی داشت اما متاسفانه به خاطر مقررات اونجا که نباید باوخانم ها باشه وحتما باید پدرش هم باشه طاها جان نتونست به موج های آبی بره ولی برای خوشحال شدن طاها به سرزمین عجایب رفتیم وکلی به طاها خوش گذشت وتجربه های جالب وجدیدی رو تجربه کرد.  
3 فروردين 1396

سفر به مشهد

برای اولین بار طاها جون در اسفند 1395 به مشهد وزیارت آقا امام رضا علیه السلام رفت. مامان وطاها همراه زن عمو مرجان ومادر وخاله طاهره با کاروان به مشهد رفتیم. ...
3 فروردين 1396

بره کوچولوی طاها

عزیز دلم باباجون برات یه بره کوچولوی خیلی خوشگل خرید که خیلی دوستش داری .اما حیف که نمیشد توی خونه نگهش داری😊اینقد ب ب کرد که دیگه دلمون براش سوخت😢 وبردیمش خونه مادر .اونجا عمو عباس با دستکش براش شیشه شیر درست کرده بود 😄😄😄😄😄وبا اون بهش شید میداد .هنوز خیلی خوب نمیتونست علف بخوره.تو بهش میگفتی بره ی ناقلا.بهد همراه بقیه بردیمش صحرا واونجا بهتر بود وآروم تر بود .چون هنوز خیلی کوچولو بود وشیر مامانشو میخوره سریع بعد از یه روز بردیمش پیش مامانش😂😂😂😂وخیلمون راحت شد .وتو هر روز میگی بابا کی منو میبری پیش ببییم😊😊😊😊 ...
13 بهمن 1395

بدون عنوان

سلام پسر قشنگم .خیلی وقته فرصت به روز کردن ندارم.یعنی جناب عالی فرصتی برام نزاشتی.الان هم خواب تشریف داری .این روزا فوق العاده شیطون شدی .تا جایی که وقتی میخوام جایی برم میمونم از دست تو چکار کنم.مهد کودک میری .واومدن با من سر کلاسمو خیلی دوست داری .دوستت دارم نازنینم.
24 آبان 1395

تولدت مبارک

                                                    تولدت سه ساله شدنت مبارک عزیزم                                                               1395/1/1 
1 فروردين 1395

شیرین زبونم

سلام همه زندگی من وبابا محمد ،پسر قشنگم الان که دو سال وده ماهه هستی به حدی شیرین زبونی که وقتی داری حرف میزنی من ومحمد دلمون میخواد محکم گازت بگیریم.تمام شعر وسوره هایی که توی مهد کودک بهت یاد دادن رو خیلی خوب یاد گرفتی همین طور کلمه های انگلیسی ودعای فرج رو کامل بلدی ،مربیتو خیلی دوست داری خانم هوشمند وخانم عبدی زاده وخانم نوایی هم تو رو خیلی دوست دارن .وقتی کلاس میرم خیالم از بابت تو راحته .البته از اول اینطوری نبودی ها اوایل سال کمی گریه میکردی.یه روز صبح که نمیخواستی از بغلم بیرون بیای وبری بغل مربیت وگریه میکردی من بهت گفتم اگه نری آقا مدیر ما منو دعوا میکنه میگه چرا دیر اومدی وتو با شنیدن این جمله با اینکه دوست نداشتی سریع رفتی بغل مر...
12 بهمن 1394