رامکال کوچولوی ما

تولدت مبارک

                                                    تولدت سه ساله شدنت مبارک عزیزم                                                               1395/1/1 
1 فروردين 1395

شیرین زبونم

سلام همه زندگی من وبابا محمد ،پسر قشنگم الان که دو سال وده ماهه هستی به حدی شیرین زبونی که وقتی داری حرف میزنی من ومحمد دلمون میخواد محکم گازت بگیریم.تمام شعر وسوره هایی که توی مهد کودک بهت یاد دادن رو خیلی خوب یاد گرفتی همین طور کلمه های انگلیسی ودعای فرج رو کامل بلدی ،مربیتو خیلی دوست داری خانم هوشمند وخانم عبدی زاده وخانم نوایی هم تو رو خیلی دوست دارن .وقتی کلاس میرم خیالم از بابت تو راحته .البته از اول اینطوری نبودی ها اوایل سال کمی گریه میکردی.یه روز صبح که نمیخواستی از بغلم بیرون بیای وبری بغل مربیت وگریه میکردی من بهت گفتم اگه نری آقا مدیر ما منو دعوا میکنه میگه چرا دیر اومدی وتو با شنیدن این جمله با اینکه دوست نداشتی سریع رفتی بغل مر...
12 بهمن 1394

وقت ندارم

پسر نازنین پر انرژی من  خیلی وقته که وبلاگتو بروز نکردم،آخه تو اصلا وقتی یرام نمیزاری ،انقد که پر جنب وجوشی.همین الان هم همش میای گوشی رو از دستم میگیری.ا
19 آبان 1394

بهترین روزی که خدا تورا آفرید مبارک

تولد دوساله شدنت مبارک عزیزم.امسال تولدت رو در کنار هلیا وزینب جشن گرفتیم وتو چون بچه ها کنارت بودن خیلی خوشحال بودی.اصلا تو همیشه تولد رو دوست داری وما هفته ای یکی دو بار برات تولد میگیریم با شمع هایی که داریم تو خونه. خندهای زیبای تو دلگرمی من وبابا محمد  ه تو زندگی.دوستت داریم.تولدت مبارک ...
1 فروردين 1394

بدون عنوان

سلام گل بهارم؛گران بهاترین هدیه ام؛همه امیدم.وقتی که سه چهار ماهه بودی یکی از آرزو هام این بود که یه روزی برام حرف بزنی و وقتی قربون صدقت میرم متوجه بشی چی میگم  وصدای قشنگت رو بشنوم .وحلا به آرزو رسیدم .اینقد خوشگل حرف میزنی که من وبابا حسابی کیف میکنیم وبا هر کلمه تو ساعت ها شاد میشیم .بهار من بعضی وقتها هی میگی دلام یعنی سلام ومنتظری منم جوابتو بدم،منم در جواب هر سلامت یه چیز میگم ،سلام امیدم،سلام نفسم،سلام گلدبهارم وتو هی ادامه میدی.کلمه های زیادی رو میگی در یکسال ویازده ماهگی مثل:اهظم ،ممد جون،بادرجون،بف میاد،عاطفه.زنعمو،دلا زهرا،آدا جون آقا جون،بالون میاد، بابات،مامانش،بلالون میاد چیک وچیک صداس میاد دیکو دیک شعر خاله شادونه رو میخ...
9 اسفند 1393

محرم

امسال محرم با طاها وباباش تونستیم بیشتر مراسم بریم. وطاها سینه زدن رو یاد گرفت .امسال محرم واقعا جای آقا جون طاها که دو سه ماه پیش فوت شد خالی بود پارسال آقا جونش ومادر جونش اولین لباس محرمی طاها رو گرفتن وبراش پوشیدن .آقا جونش خییییلی طاهارو دوست داشت وحتی یه موقع هایی از بیمارستان زنگ میزد ومیخواست صدای طاهارو بشنوه.باباش میگه وقتی توی سی سی یو ‌رفته بودم بابامو ببینم هرچی صداش کردم از بی حالی بر نگشت تا بهش گفتم طاها رو آوردم به طرفم برگشت.محمد طاها پدر بزرگت واقعا مرد بزرگی بود وبا رفتنش داغ بزرگی رو به دل همه اون کسایی که میشناختنش گذاشت.خدارحمتش کنه.وامسال عمو عباس برای طاها وزینب لباس محرمی گرفت وخودش تن طاها کرد .   ...
17 آبان 1393

یکسال وهفت ماهه شدی نازنین من

یکسال وهفت ماهه شدنت مبارک گل من.خییییلی شیطون شدی ها یه کارایی میکنی البته نه شلوغ کاری های بد واعصاب خورد کن .شیطنت های خنده دار وبعضیاشونم خطر ناک.از هر جایی که بتونی مثل کوهنوردای زبر زرنگ میکشی بالا.مثل از کشوهای میز آرایش من تا گل خونه خونه مادر اپن و... من و‌باباشو با اسم صدا میکنه.ادم وممد.دیشب به باباش میگفت ممد سد .یعنی سرده.البته قبلا میگفت بابا جی یعنی بابا جون.تاآماده میشیم بریم بیرون میره تلویزیون رو خاموش میکنه میگه بابا بییم بعنی بریم.من که مدرسه میرم بعضی روزا میبرمش خونه مامانم ویه موقع هایی هم باهام میاد مدرسه جالب اینجاست که تو مدرسه بهم میگه خانم.آنوم.عسل وغزل دوقولو های همسایه هم تو کلاس من هستن وطاها کلی ذوق میکنه...
17 مهر 1393