رامکال کوچولوی ما

بدون عنوان

  محمدطاهای عزیزتر از جان من ومحمدم.روز به روز که بزرگتر میشی روزهای زندگی ما زیباتر میشه ووقتی متوجه میشی چی بهت میگیم واحساساتمونو حس میکنی وجواب میدی تازه میفهمیم تو چه موهبتی هستی از طرف خدا در زندگی ما .امشب که  میخواستی سنگی که دست منه با تلاش زیاد از دستم بگیری و مرتب میگفتی بده بده .از خوشحالی خنده ی من و محمد بند نمیومد.وپشتی هایی که جلوی در اتاق خواب وآشپزخونه گذاشتیم تا تونری اونجا وشیطونی کنی رو ازکنار به راحتی میکشی و میری داخل .وامروزهم که میخواستیاز یکیشونبالا بکشی وبری داخل یه دفعه افتادی اون وروگریه کردی .ووووووووای اینو نگفتم که یه لحظه که حواسم نبود از تخت رفته بودی بالا وکشوی دراور رو باز کرده بودی ورفته بودی ...
11 تير 1393
1