رامکال کوچولوی ما

شب یلدا 91

دیروز محمد وپدرومادرش رفتن اصفهان ومن شب یلدا خونه اقا اینا بودم.همه جمع بودن ودل من حسابی برا ی محمد تنگ شد.ولی وقتی احساس میکردم تو که پیوند من ومحمدی وهمراهم هستی آرومم میکرد.محمد مرتب پیام میداد ومیخواست که مراقب خودم و نی نی باشم.وتو اون شب اینقد وول خوردی که تا صبح نخوابیدم کوچولو.راستی هفته گذشته رفتم سونو.وزنت 1کیلو و30گرم بود واین بار دکتر اجازه داد بابا هم بیاد.دکتر علی بیک باحوصله تو رو به ما نشون داد حتی قلب ومثانت رو،توی مثانت جیش داشتی جیشو!ما جیشتو دیدیم :)  دکتر صدای قلبت رو هم گذاشت تا شنیدیم.من چند بار دیگه شنیده بودم اما محمد اولین بارش بود.اینقد داشت میخندید که از خندش منم میخندیدم البته چشماش هم پر از اشک شده بود.
1 شهريور 1392